تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۳۱ توسط ❣fatemeh❣ |

وقتی پستای وبلاگمو میخونم چقدر دلم برای اون دختر بچه ی هجده ساله ی کنکوری میسوزه چقدر همه بهش سخت میگرفتن و تنها بود و از هجده نوزده سالگیش هیچی نفهمید ولی در عین حال میگم ‌من اون موقع هدف داشتم و دلم پر از شور و نشاط بود ولی الان؟؟ خب معلم شدم چرا دارم تو زندگی درجا میزنم ‌‌٫

ولی درسی که گرفتم این بود اون موقع ها فکر میکردم اگه معلم شم همه ی سختی هام تموم میشه یادمه شبی که نتیجه ی قبولیم اومد از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد اما زمان که گذشت فکر میکردم اگه ازدواج کنم همه رنجهام تموم میشه الان ازدواج کردم و خیلی خدارو شکر میکنم اما درسی که از زندگی گرفتم این بود که دنیا همینه دویدن بیش از حد پشیمونی و خستگی به بار میاره همینجور تنبلی هم باعث میشه خودمونو سرزنش کنیم دنیا سراسر رنجه ‌‌چه ادم شغل داشته باشه چه نه چه متاهل باشه چه مجرد و تا اخر هم همینه ای کاش بتونم کاری کنم که هیچ وقت شرمنده ی خودم نباشم من یاد گرفتم در حال زندگی کنم چون زندگی ارزش این همه رنج رو نداره

خدایا هزاران مرتبه شکر برای مهربونیت❤️

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۳ توسط ❣fatemeh❣ |

چقدر این وبلاگ نشون دهنده ی درد ها و رنج هامه اون زمان فکر میکردم بدتر از این نمیشه ‌🥹 چقدر سکوت شده وبلاگم هیچ کس سر نمیزنه

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۴۰۲/۰۳/۲۶ توسط ❣fatemeh❣ |

دانلود آهنگ
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۰۸ توسط ❣fatemeh❣ |

این جمله‌ی امیلی دیکنسون رو با تموم وجودم حسش کردم:
«یک روز خودم را خواهم بخشید
از آسیبی که به خویش روا داشتم
از آسیبی که اجازه دادم
دیگران بر من روا دارند
و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید
که هرگز ترک خود نکنم.»

•Diaco•

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۰ توسط ❣fatemeh❣ |

الان بیستم فروردین من یاد اون روزهایی افتادم که آخر شب وقتی تو آینه نگاه میکردم چشام دوتا کاسه ی خون بود ـــ چقدر زجر کشیدم و کسی نبود و تنها کسی که نجاتم داد خدا بود ــ.. نمیدونم چرا ولی هنوز هم بعد از سه سال یاد اون روزها اشکم رو درمیارهـ.. خدایا شکرت که خدایی مثل تو دارم ـ عاشقتم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۹ توسط ❣fatemeh❣ |

دیگه سال 1401 داره نفس های آخرش رو میکشه و فقط چند ساعت به اتمامش باقی مونده سال 1401 برام سال خیلی خوبی بود پر شده بود از اولین ها ـــ اولین قبولی کنکور، اولین روز دانشگاه، اولین روز های دوری از خانواده، اولین حقوق، اولین خنده های از ته دل بعد از چند سال... من بعد از چند سال تونستم رضایت پدر و مادرم رو ببینم این اولین سالی بود که بی دغدغه ی درس تو خونه آشپزی میکردم و کار خونه انجام میدادم... خوشحالم که بعد از اون همه سختی به این حال خوب رسیدم و 1401 بعد از چند سال سخت متوالی یه آبی بود رو آتیش و یه نفس راحت به خاطرش از خدای مهربونم بی نهایت ممنونم... دعا میکنم سال جدیدی که در حال اومدنه برای همه ی مردم ایران سال پر بار و سرشار از اتفاق های خوب باشه

الهی آمین ❤

.: Weblog Themes By Blog Skin :.