وقتی پستای وبلاگمو میخونم چقدر دلم برای اون دختر بچه ی هجده ساله ی کنکوری میسوزه چقدر همه بهش سخت میگرفتن و تنها بود و از هجده نوزده سالگیش هیچی نفهمید ولی در عین حال میگم من اون موقع هدف داشتم و دلم پر از شور و نشاط بود ولی الان؟؟ خب معلم شدم چرا دارم تو زندگی درجا میزنم ٫
ولی درسی که گرفتم این بود اون موقع ها فکر میکردم اگه معلم شم همه ی سختی هام تموم میشه یادمه شبی که نتیجه ی قبولیم اومد از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد اما زمان که گذشت فکر میکردم اگه ازدواج کنم همه رنجهام تموم میشه الان ازدواج کردم و خیلی خدارو شکر میکنم اما درسی که از زندگی گرفتم این بود که دنیا همینه دویدن بیش از حد پشیمونی و خستگی به بار میاره همینجور تنبلی هم باعث میشه خودمونو سرزنش کنیم دنیا سراسر رنجه چه ادم شغل داشته باشه چه نه چه متاهل باشه چه مجرد و تا اخر هم همینه ای کاش بتونم کاری کنم که هیچ وقت شرمنده ی خودم نباشم من یاد گرفتم در حال زندگی کنم چون زندگی ارزش این همه رنج رو نداره
خدایا هزاران مرتبه شکر برای مهربونیت❤️