
پایانی برای قصه ها نیست،
نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر!
خسته ام از جنس قلابی آدمها...
دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده،
حالم خوب است...
اما گذشته ام درد میکند!!!

هیچ وقت قرص هایی که موجب میشوند حالمان خوب شود ، جای خوب هایی که باعث میشوند دلمان قرص شود را نخواهند گرفت❤
دلم میخواد برم ..دور شم از همه ...اصلا یه چند روزی کسی کارم نداشته باشه ...بذارن برم ...نمیخوام به کسی گوش کنم...من دلم برای خودم تنگ شده ...من دلم برای خدا تنگ شده تازگیا توانایی گریه ندارم ...سبک نمیشم ..راستش یه چند وقت هست یه بغض سنگین تو گلومه ...چند روز اول خیلی اذیتم میکرد الان دارم باهاش زندگی میکنم ...یه وقتایی خیلی خفه کننده میشه نمیتونم نگهش دارم ...نمیدونم چم شده ولی نمیتونم گریه کنم ....من دلم برای قبلنام تنگ شده ..همون وقتا که با یه دعا یه پیاده روی یه گریه کردن آروم میشدم ....نمیدونم چرا ولی نا آرومم... دلم برای خودم تنگ شده از سردردایی که باهاشون زندگی میکنم متنفرم ....از بغض تو گلوم متنفرم ...من از خودم متنفرم ....دلم یه جای دور میخواد ....دور از چشای نگران مادرم دور از نگاهای بابام ...من میخوام تنها باشم دلم میخواد داد بزنم دلم میخواد بغضمو از بین ببرم ... دلم برای خدا تنگ شده ...برای امام رضا تنگ شده ....میخوام برم تو یه بیابون دور ..از ته دل فریاد بزنم خدایا من حالم خوب نیست بیا پایین بغلم کن ...خدایا آرومم کن دیگه نمیتونم توان از دست و پام رفته ....

" زندگی "
سازِ دل است...
تو نوازندهٔ این
سازی و بس ...
تو اگر شاد زنی شاد شوی ...
گرچه باشی
چو قناری به قفس !!...
ساز زندگیتون همیشه کوک
┄┅❥❥❥🌼🔮🌼❥❥❥┅┄
من تکیه گاهم باده که افتادم از پا
که گیر کردم توی این حل معما
من زندگیمو تو مسیر هیچ بستم
از این مسیره سنگیه پر پیچ خستم
قبل تو من از خاطراتم دل بریدم
دارم تقاص پوچی دنیا رو میدم...
بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و…
بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـا ...
این درگیری ها
کاش یه روز فقط یه روز
برای چند ساعت ولم میکرد
دلم یک نفس راحت میخواد
هرچقدرم که لیاقت همون نفس راحت
رو هم نداشته باشم
💎 يک پرستار استراليايي بعد از 5 سال تحقيقاتش ، بزرگترين حسرتهاي آدمهاي در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بين بيشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است .
نخستين حسرت = کاش به خانواده ام بيشتر محبت مى کردم مخصوصا پدر و مادرم...
حسرت دوم = کاش اين قدر سخت کار نمي کردم...
حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صداي بلند بگم...
حسرت چهارم = کاش رابطه هايم با دوستانم را حفظ مي کردم ...
حسرت پنجم = کاش شادتر مي بودم . ولحظات بيشترى مى خنديدم...
قدر تکـ تکـ لحظه هاى زندگيشان را بدانند
عمر ما کوتاه تر از اوني که فکرشو مي کنيم .
زمان مثل برق مي گذره
┅┅✿🍃❀💙🌷❀🕊✿┅┅

✍💎
ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،
ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ
ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ، ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ، ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻪ ﯾﮑﯽ، ﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ! ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻡ، ﺁﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ!!!
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ
ﻧﺪﺍﺷﺖ..!!
ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻭﺭ
ﻫﻢ ﺑﻮﺩ...!
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺭ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ...
ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺍﻣﺎ...
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯾﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ؛
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﯼ...
ﭘﺲ ﻓﻘﻂ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ...
┅┅✿🍃❀💙🌷❀🕊✿┅┅

دیروز تولد بنیامین بهادری بود ...
تولد ۳۸ سالگیش مبارک ❤
امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیشو کنار بچه های قشنگش بگیره 💜
یک جمله فوق العاده، که در هر
ایستگاه اتوبوس ژاپنی نوشته
شده است
اتوبوس متوقف خواهد شد،
اما شما پیاده روی به سمت
هدف را ادامه دهید . . .
دمی آب خوردن پس از بدسگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال
پاتریک: دوستم داری؟
باب: نه!
پاتریک: چقدر نه؟
"کجایی" یه کلمه ی ساده نیست؛
گاهی خیلی معنی داره !
"کجایی؟"
یعنی چرا سراغم نمیای ؟
چیکار می کنی؟
چرا پیشم نیستی؟
کجایی به معنی فضولی کردن نیست
به این معنیه که برام مهمی ...
دلم برات تنگ شده ...
به یادتم ...
نگرانتم...♥️
از کنار بعضی کلمات، نباید ساده
گذشت...
تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن
توست ،
به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا
بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم …
ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات
را تبریک میگویم !
تولدت آذین زندگی ام باد …
تو لعنتی ترین آدم این دنیایی
که حتی با خیالت هم میشود
جان گرفت
گرم شد
و راحت زندگی کرد...
دانلود اهنگ جدید
یه مدتی بود از خیلی آدمای دور و برم بریده بودم ..حتی سعی میکردم از اونایی که دوسشون دارم متنفر شم تا دلتنگشون نشم هیچ وقت .....طول کشید تا فهمیدم عمر کوتاه ما آدما وقت حسادت و متنفر شدن نداره ...ارزش دل آدمها خیلی زیاده و خدا عجیب حواسش به دلشون هست من قلبا یقین دارم که خدا تو دل آدمهاست که یک وقت نشکنه ویرون نشه ...از اون زمان با خودم عهد کردم که دلی رو نشکنم ، آدمهارو دوست داشته باشم ،مهربون باشم ....اصلا بذار اونا هر طور میلشون میکشه رفتار کنند ...یه وقتایی مطمئنم کسی که بدخلقی میکنه و داد میکشه بیشتر از همه درد کشیده و لایق محبته ....اینجوری ذهنم آزادتره نه درگیر حسادت نه انتقام جویی واذیت کردن آدمها ....بذار فکر کنن غرور ندارم ...فکر کنن اعتماد به نفسم پایینه ... بی خیال ..اون بالاسری عجیب هوامو داره و منو بی نیاز کرده 💜💟
سلام به همه ی آرزوهایم تصاویری که در آنها زندگی میکنم
سلام به همه ی وظایفم درگیری های روز مره ام سلام به همه کارهایی که مجبورم انجامشان دهم سلام به همه ی ترس هایم
سلام به احوالات روزمره یخوب و بد من از شما ممنونم بابت این که در تمام این روز ها اکثر ساعات ۲۴ تایی ام را پر کرده اید و حتی در خواب من تجلی یافته اید بسیاری از خواسته هایم در سرزمین شما برآورده میشود سلام به همه ی شما ..من همواره از شما استقبال کرده ام به شما اجازه ی رفت و آمد داده ام ..گذاشته ام تا سر سفره حواسم را از طعم غذایی که برای آخرین بار در ظهر فلان روز از فلان سالگی میخورم پرت کنید به خاطر شما مکالمه ام را با مادرم کوتاه کرده ام و از برادرم خواسته ام تا مرا در اتاق تنها بگذارد به خاطر شما ساعاتی را پای لب تاب و گوشی و کتاب هایم گذرانده گاهی تا دیر وقت بیدار مانده ام گاهی با شما خندیده ام گاهی اشک ریخته ام من همه جا شما را با خود حمل کرده ام ..به خاطر بلند پروازی هایتان گاهی روی نوگ انگشتانم راه رفته ام و تلو تلو خورده ام. به خاطر حواس پرتی ها و بیخیالی هایتان گاهی قید مصاحبت دو نفره ام را با بعضی لحظاتی که تنها یکبار تکرار میشود زده ام درد کشیده ام رشد کردم گاهی عقب کشیده شدم گاهی خودم را از بعضی لذت ها محروم کرده ام ..منتی نیست نمیتوانم از شما بگذرم یک زمانی من بوده ام سرزمینی به نام من که مرز هایش طوری با جغرافیای حضورتان در هم آمیخته که نمیتوانم تشخیص دهم کدام قطعه اش از ابتدا بوده و کدام دستاورد شماست ...خواسته ی زیادی هم ندارم دلم برای خودم تنگ شده است خیلی دیگر برایم قابل تصور نیست لحظه ای که شما نباشید چه ماهیتی دارد بوده که تلاش کنم تنهای تنهای تنها گوشه ای بنشینم و بگویم بی خیال همه ی آنهامن خود تورا دوست دارماما نشده خیلی کم بوده و تنها به آن چیزی که میخواستم شباهت داشته خوب زود پیدایم میکنید این شد که گفتم لااقل از خودتان بخواهم میشود چند شب مرا تنها بگذارید ..قبلتر ها بیشتر دعا میکردم خیلی بیشتر برای دیگران قبلتر ها که شما کمتر کنارم بودید خلوت بیشتری برای فکر کردن در فضایی به جز زمزمه هایی که شما داشتید زمزمه هایی که میگفتند: بخوان ،بنویس ،این را هم نشر بده ،یادت باشد این راهم بگویی ..این طور بهتر است ،این کار اخلاقی نیست ،از این مدل بیشتر خوشش می آید چه فکری میکند اگر چه میشود اگر ،چه نمیشود اگر ؟ نمیخواهم از شما گله کنم من خودم یک روز به شما در خانه ی کوچکم پناه داده ام حس کردم برایتان جا هست و شما هم برای من از زیبایی به کمال رسیدنتان گفته اید حس کرده ام واقعا چه قدر خوب میشود اگر باشید ..گردن میگیرم مسئولیت حضور شما را در روز مره اما باور کنید به نان و نمکی که باهم خورده ایم قسم من به این چند شب نیاز دارم من خسته ام با وجود این که جنس بسیاری از شما از شعف و شور و زندگیست اما از همه تان خسته ام از جنس هر کیفیتی که هستید وزن دارید و سنگینی میکنید و من دلم میخواهد این بار را زمین بگذارم مثل یک بچه تنها باشم بی خیال تمام چیزهایی که هرروز به خاطرش نگرانم میکنید و به این سو و آن سو میکشانیدم شما که میروید یک حس خنک و سبک و آشنا به سویم می آید اصلا به خاطر تنفس چنین لحظات گاهگاهیست که توانایی حمل شما را در باقی روز مره ام دارم کاش حداقل در مورد حدود حضورتان به توافقی میرسیدیم هر چه میگذرد هم شما گرانتر میشوید هم من برای آن حس سبک و آشنا بی تاب تر میشوم در هر صورت فعلا حوصله ی بحث ندارم آنقدر خسته ام که قطعا بعد از شنیدن دفاعتان دوباره قافیه را میبازم و توافق را به سود شما رقم میزنم لطفا همین چند شب مرا با خدایم تنها بگذارید ..شما نمیدانید اما دیده ام افرادی را که امثال شمارا میدهند دست خدا تا برایشان حمل کند خیلی به شانه های خالیشان حسادت میکنم نه به هر شانه ی خالی نه...تنها شانه هایی که بارشان را به خدایشان داده اند تا برایشان بیاورد و آن حس سبک و آشنادر تمام روزمره شان غلت میزند و از آن لذت میبرند...من نمیدانم چرا اینقدر در حمل مستقل شما ادعا دارم وقتی که نیستید هم گاهی خودم سراغتان را میگیرم انگار به سنگینی بودنتان معتاد شده ام ...چقدر سیاستمدار و پابرهنه و ساکتید گاهی ....پابرهنه وارد خلوت من شدید بال پروازم را چیدید و به اسم موفقیت دست و پایم را بستید و با قوانین آن دیوانه ام کردید ...من قبلتر از آن خیلی بلند تر پرواز میکردم قبل از آن که بخواهید برای من فیزیک و مکانیسم بال و پر گشودن را توضیح دهید قبل از آن که شما مرا در منطق بعضی احساساتم در ندانستن هایم گیر بیندازید ...و فکر کردم که آنها نقاط ضعف من هستند و به جای خالی آنها آموخته های جدیدم را نصب کرده ام .....وقتیبه معصومیت یک نهال بودید شمارا به سرپرستی قبول کردم شما را خدا به من دادبعضی هایتان را خودم از او خواسته بودم ،آرزویتان کرده بودم و فکر کردم از خدا بخواهم تا آرزویم را برآورده کند چون او این کار را میکر همانقدر رابطه یمان خوب بود .همینقدر به او حس اطمینان داشتم ..و از این تعجب میکنم که شما چقدر مرا از او دور کرده اید ...من عاشق او بودم ....هر شب بیشتر با خدا خوش میگذراندم هر روز کلمات بیشتری برایش آماده میکردم ...به نظرم اگر او میخواست میشد با یک لیوان آب یخ آتش شعله ور ساخت اینقدر که اماو اگر نبود این قدر که فال حافظ نمیگرفتم ...بروید همین چند شب را بروید هنوز جرئت رها کردنتان را ندارم بر میگردم و دوباره به همه یتان رسیدگی میکنم فقط همین چند شب را بروید میخواهم با خدایم تنها باشم میخواهم برایش اشک بریزم از او کمک بخواهم به او بگویم که چقدر دلم برایش لک زده است....
"قدرت "
نیازمند کسی است
که در برابرش رام گردد♡
#دکتر شریعتی
داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم،
برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت
اون آقا و خانمو نگا کن چقدر محکم
دست همو گرفتن...!
گفتم وقتی یه چیزی رو محکم می گیری،
که می ترسی از دستش بِدی...
دیدی وقتی میخوای آب تُنگ رو
عوض کنی،
ماهی سرخ چه تلاشی میکنه
تا اون یه ذره آبی که یه گوشه جمع
شده رو،با جون و دل حفظ کنه...؟
چون "از دست دادن"رو یجور
"مرگ" میدونه.
الان از اون دو نفر،
کدومشون آب تُنگِ،
کدومشون ماهی،
نمیدونم!
ولی خوب میدونم
که اون وسط یه مرگِ کوچیکی
هست،
که قرار اتفاق بیافته
حتی موقت...!
چیزی نگفت...
#حمید_جدیدی💜
دلم بدجوری گرفته
میخندم...
ساده میگیرم...
ساده میگذرم...
بلند میخندم و با هر سازی میرقصم...
نه اینکه دلخوشم!
نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!
مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا...
برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام...
روحم بزرگ نیست...دردم عمیق است...
میخندم که جای زخمها را نبینید
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که
خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط
باید فریادشان بزنی اما سکوت می
کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و
ناکردهات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به
یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا
نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو
هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال
راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از
خودت...شاید
شاید هیچکسم باشی…
اما هیچ کسم نه!
میدانی، در این دنیا نسبتهایی
هستند که دلیاند نه
شناسنامهای …
یک نفر را دوست داری اما نه به
حرمت اینکه پدرت است، مادرت
است، همسرت،
یا هر چیز دیگری …
دوستش داری چون دوستش
داری، و این بی منطقترین
احساس دنیاست!
گاهی نسبت دو نفر با هم
حرفهایشان است…
غمهایشان است و قلبهایشان
دلم گرفته ..بغض داره گلومو خفه میکنه
تو یه بن بست رسیدم نه راه پس دارم نه راه پیش
کاش خدا زندگیمو درست میکرد
دلم تنگه خیلی دلتنگم دلتنگ آدمایی که براشون مهم نیستم
شدم یه مرده ی متحرک ...نه میتونم باکسی حرف بزنم
نه باکسی درد و دل کنم ....راستش کسی نیس که گوش بده
خدایا من کم اوردم دیگه نمیتونم بهم رحم کن