سلام به همه ی آرزوهایم تصاویری که در آنها زندگی میکنم
سلام به همه ی وظایفم درگیری های روز مره ام سلام به همه کارهایی که مجبورم انجامشان دهم سلام به همه ی ترس هایم
سلام به احوالات روزمره یخوب و بد من از شما ممنونم بابت این که در تمام این روز ها اکثر ساعات ۲۴ تایی ام را پر کرده اید و حتی در خواب من تجلی یافته اید بسیاری از خواسته هایم در سرزمین شما برآورده میشود سلام به همه ی شما ..من همواره از شما استقبال کرده ام به شما اجازه ی رفت و آمد داده ام ..گذاشته ام تا سر سفره حواسم را از طعم غذایی که برای آخرین بار در ظهر فلان روز از فلان سالگی میخورم پرت کنید به خاطر شما مکالمه ام را با مادرم کوتاه کرده ام و از برادرم خواسته ام تا مرا در اتاق تنها بگذارد به خاطر شما ساعاتی را پای لب تاب و گوشی و کتاب هایم گذرانده گاهی تا دیر وقت بیدار مانده ام گاهی با شما خندیده ام گاهی اشک ریخته ام من همه جا شما را با خود حمل کرده ام ..به خاطر بلند پروازی هایتان گاهی روی نوگ انگشتانم راه رفته ام و تلو تلو خورده ام. به خاطر حواس پرتی ها و بیخیالی هایتان گاهی قید مصاحبت دو نفره ام را با بعضی لحظاتی که تنها یکبار تکرار میشود زده ام درد کشیده ام رشد کردم گاهی عقب کشیده شدم گاهی خودم را از بعضی لذت ها محروم کرده ام ..منتی نیست نمیتوانم از شما بگذرم یک زمانی من بوده ام سرزمینی به نام من که مرز هایش طوری با جغرافیای حضورتان در هم آمیخته که نمیتوانم تشخیص دهم کدام قطعه اش از ابتدا بوده و کدام دستاورد شماست ...خواسته ی زیادی هم ندارم دلم برای خودم تنگ شده است خیلی دیگر برایم قابل تصور نیست لحظه ای که شما نباشید چه ماهیتی دارد بوده که تلاش کنم تنهای تنهای تنها گوشه ای بنشینم و بگویم بی خیال همه ی آنهامن خود تورا دوست دارماما نشده خیلی کم بوده و تنها به آن چیزی که میخواستم شباهت داشته خوب زود پیدایم میکنید این شد که گفتم لااقل از خودتان بخواهم میشود چند شب مرا تنها بگذارید ..قبلتر ها بیشتر دعا میکردم خیلی بیشتر برای دیگران قبلتر ها که شما کمتر کنارم بودید خلوت بیشتری برای فکر کردن در فضایی به جز زمزمه هایی که شما داشتید زمزمه هایی که میگفتند: بخوان ،بنویس ،این را هم نشر بده ،یادت باشد این راهم بگویی ..این طور بهتر است ،این کار اخلاقی نیست ،از این مدل بیشتر خوشش می آید چه فکری میکند اگر چه میشود اگر ،چه نمیشود اگر ؟ نمیخواهم از شما گله کنم من خودم یک روز به شما در خانه ی کوچکم پناه داده ام حس کردم برایتان جا هست و شما هم برای من از زیبایی به کمال رسیدنتان گفته اید حس کرده ام واقعا چه قدر خوب میشود اگر باشید ..گردن میگیرم مسئولیت حضور شما را در روز مره اما باور کنید به نان و نمکی که باهم خورده ایم قسم من به این چند شب نیاز دارم من خسته ام با وجود این که جنس بسیاری از شما از شعف و شور و زندگیست اما از همه تان خسته ام از جنس هر کیفیتی که هستید وزن دارید و سنگینی میکنید و من دلم میخواهد این بار را زمین بگذارم مثل یک بچه تنها باشم بی خیال تمام چیزهایی که هرروز به خاطرش نگرانم میکنید و به این سو و آن سو میکشانیدم شما که میروید یک حس خنک و سبک و آشنا به سویم می آید اصلا به خاطر تنفس چنین لحظات گاهگاهیست که توانایی حمل شما را در باقی روز مره ام دارم کاش حداقل در مورد حدود حضورتان به توافقی میرسیدیم هر چه میگذرد هم شما گرانتر میشوید هم من برای آن حس سبک و آشنا بی تاب تر میشوم در هر صورت فعلا حوصله ی بحث ندارم آنقدر خسته ام که قطعا بعد از شنیدن دفاعتان دوباره قافیه را میبازم و توافق را به سود شما رقم میزنم لطفا همین چند شب مرا با خدایم تنها بگذارید ..شما نمیدانید اما دیده ام افرادی را که امثال شمارا میدهند دست خدا تا برایشان حمل کند خیلی به شانه های خالیشان حسادت میکنم نه به هر شانه ی خالی نه...تنها شانه هایی که بارشان را به خدایشان داده اند تا برایشان بیاورد و آن حس سبک و آشنادر تمام روزمره شان غلت میزند و از آن لذت میبرند...من نمیدانم چرا اینقدر در حمل مستقل شما ادعا دارم وقتی که نیستید هم گاهی خودم سراغتان را میگیرم انگار به سنگینی بودنتان معتاد شده ام ...چقدر سیاستمدار و پابرهنه و ساکتید گاهی ....پابرهنه وارد خلوت من شدید بال پروازم را چیدید و به اسم موفقیت دست و پایم را بستید و با قوانین آن دیوانه ام کردید ...من قبلتر از آن خیلی بلند تر پرواز میکردم قبل از آن که بخواهید برای من فیزیک و مکانیسم بال و پر گشودن را توضیح دهید قبل از آن که شما مرا در منطق بعضی احساساتم در ندانستن هایم گیر بیندازید ...و فکر کردم که آنها نقاط ضعف من هستند و به جای خالی آنها آموخته های جدیدم را نصب کرده ام .....وقتیبه معصومیت یک نهال بودید شمارا به سرپرستی قبول کردم شما را خدا به من دادبعضی هایتان را خودم از او خواسته بودم ،آرزویتان کرده بودم و فکر کردم از خدا بخواهم تا آرزویم را برآورده کند چون او این کار را میکر همانقدر رابطه یمان خوب بود .همینقدر به او حس اطمینان داشتم ..و از این تعجب میکنم که شما چقدر مرا از او دور کرده اید ...من عاشق او بودم ....هر شب بیشتر با خدا خوش میگذراندم هر روز کلمات بیشتری برایش آماده میکردم ...به نظرم اگر او میخواست میشد با یک لیوان آب یخ آتش شعله ور ساخت اینقدر که اماو اگر نبود این قدر که فال حافظ نمیگرفتم ...بروید همین چند شب را بروید هنوز جرئت رها کردنتان را ندارم بر میگردم و دوباره به همه یتان رسیدگی میکنم فقط همین چند شب را بروید میخواهم با خدایم تنها باشم میخواهم برایش اشک بریزم از او کمک بخواهم به او بگویم که چقدر دلم برایش لک زده است....