تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۳۰ توسط ❣fatemeh❣ |

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم.

برتولت برشت

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۳۰ توسط ❣fatemeh❣ |

یه سری جاده ها هست

که فقط دلت میخواد ماشین نگه داره

بری وسط کوه هاش 

از ته دل داد بزنی و اشک بریزی...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۳۰ توسط ❣fatemeh❣ |

یه وقت هایی آدم از یکنواختی زندگیش میناله 

شاید چیزی نیست که براش بجنگه 

شاید رنجی نیست که بکشه...شاید هیچ استرسی

وجود نداره ...

ولی درست همون موقع آدم هایی سر راهت قرار

میگیرن که بفهمی زندگیت خیلی خوبه 

همون موقع اتفاق هایی میفته که میگی من چقدر

خوشبخت بودم و نمیدونستم 

دیروز رفتم کرمان ...رفتیم جلوی در بیمارستان تا مامانم بره دکتر ...تو همون حین ادمهای زیادی دیدم 

زنی که یه ادم خیلی خیلی لاغر  رو دستش بود و من نمیفهمم چجوری اون ادم زنده است...براشون دعا کردم

مردی رو دیدم که یه پاش کوتاه بود و با عصا راه میرفت ...و من از خودم خجالت کشیدم که اینقدر بعضی وقت ها خسته میشم....

همون موقع که خبر عمل مامانم شنیدم ...شاید در برابر رنج اون ادم ها خیلی کمتر بود ولی خیلی حالم بد شد..

کاش یه روز بیاد که همه ی آدمها سلامت باشن ...

الهی آمین ❤

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۴/۲۴ توسط ❣fatemeh❣ |

_کتاب بازیچه

-تا تلاقی خطوط موازی 

_اسطوره

-قرار نبود

-تکه هایی از یک کل منسجم

-مغازه ی خودکشی

_ مردان مریخی زنان ونوسی

_ یاسمین

_خدابا ماست

_مدارا

_عشق توت فرنگی نیست

_دلتنگی 

_راز یک سناریو

_گناهکار 

_خویشتن شناسی رولو می

_ معجزه ی شکر گذاری راندا برن

_رهایی از وابستگی 

_انتقام شیرین 

_ توسکا

_روز های بارانی

_ عشق و نفرت 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۸ توسط ❣fatemeh❣ |

باورم نمیشه هفت روز گذشت ..‌‌

از روز هشتم بخوام بنویسم صبح که از خواب پاشدم ..

یه استرسی کل وجودم رو گرفت ...ولی میخواستم

نشون بدم که ارومم ...چون کسیو نداشتم که ارومم

کنه نمیخواستم استرس رو به پدر مادرم منتقل کنم 

چون اون ها جز نگرانی کاری از دستشون برنمیومد

از رفتم دوش گرفتم یکی یکی وسایل آزمون رو آماده 

کردم هچا به شدت گرم بود یه عقده تو گلوم...

چقدر روز تولدم غمگینه ...نه کسی کف میزنه نه

کادومیده نه کسی خوشحاله ....انگار نه انگار که

تولدمه خیلی بغضم گرفت الان هم که دارم مینویسم

یادش حالم رو بد میکنه ...مهم نیست ...شاید یه روز

یکی پیدا شه که براش مهم باشه و برام جشن بگیره

شاید هم پیدا نشه ...‌در هر صورت من نباید حالم رو 

بد کنم ....وسایلم روجمع کردم و چقدر بد اخلاق شده 

بودم ...دوسه بار با محمد دعوا کردم ولی میدونست

استرس آزمونه و هیچی بهم نگفت ... تو ماشین تا خود

رفسنجون چادرم رو انداختم رو صورتم و اشک ریختم

محمد فهمید و در گوشم گفت چی شده ...هیچی بهش

نگفتم ...محمد تو اینجور شرایط سخت خیلی برادر

خوبیه معمولا درک میکنه ....رسیدیم خونه 

خالن فالی  بعد یه مدت طولانی دلم براشون تنگ شده 

بود ولی استرس آزمون نمیذاشت از بودنشون لذت ببرم

شب روی زمین جام رو انداختم و همش نگران بودم که

خواب نرم ...قرص خورم و خوابیدم .اولش سختم بود

ولی خوابم برد...فردا بیدار شدم فقط ۲۴ ساعت به

ازمون هر ساعتیش یه روزمیگذشت و بدتر از اون ما

اونجا مهمون بودیم و همه مشغول خوش و بش

و انگار هیچ کس حواسش به من نبود ....هیچ کس

حواسش نبود چقدر داره سخت میگذره بهم ....ظهر 

ناهار خوردیم و همه ظرفارو خودم شستم ...شب هم

شام یه خونواده دیگه بودن و بازم همه ظرفارو خودم

مجبور شدم بشورم....اون موقع داشتم به این فکر 

میکردم که شب ازمون چرا هیچکس حواسش نیس

من باید زود بخوابم ...چراشستن این همه ظرف رو

انداختن گردن من .... بالاخره گذشت .‌‌...ساعت یازده و

نیم دیدم همه نشستن گرم صحبت ناراحت شدم 

به مامانم گفتم میرم میخوابم ....همه تازه یادشون

اومد رفتم جامو انداختم و خوابیدم ....صبح ساعت

پنج و ربع مامانم با یه حالت وحشت زده اومد بالاسرم

بیدارم کرد و دیگه خوابم نبرد خیلی حالگیری بود ...

اماده شدم و ساعت یه ربع به هفت رسیدیم اونجا....

دم در پدر مادرم نتونستن بیان داخل و من باید با خط

واحد میرفتم ازشون خدا حافظی کردم و مامانم گریه

شد با دیدن اون جمعیت بزرگ و حوزه های مختلف و 

اون صف طویل یه کم دلم لرزید ولی خیلی زود خودمو

اروم کردم و امتحانم با آرامش دادم....

و بعدش با سبکبالی اومدم بیرون با دیدن اون همه پدر

مادر نگران دلم رحم اومد ....خیلی صحنه ی عجیبی

بود گوشی یه نفرو گرفتم و زنگ زدم به بابام ...اومدن

مامانم داشت از استرس میمرد.ولی زود آرومشون

کردم آخ که چه سبک شده بودم ....باورم نمیشه که 

گذشت و تموم شد اون همه استرس.....

حالا امیدوارم اخرش هم خوب تموم شه ....

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۴ توسط ❣fatemeh❣ |

گرون ترین جمله ای که وقتی این 

ساعت سرخ تو قلبمون از حرکت وایستاد میتونیم به

خودمون بگیم اینه که

من همه ی تلاشم رو کردم فارغ از هر نتیجه ای که به

دست اوردم..!

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۱ توسط ❣fatemeh❣ |

خیلی احساس اضافی بودن میکنم...

چقدر حالم بده....

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۹ توسط ❣fatemeh❣ |

شب امتحان 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۹ توسط ❣fatemeh❣ |

امشب حرکت کردیم سمت رفسنجان

اول جاده یه عقده ای رو دلم بود...

این چند سال سختی مثل یه فیلم اومد جلو چشم هام

اشکهام پشت هم میومد...

دلم اون لحظه میخواست ماشین بایسته برم بین کوه ها وایستم از ته دل داد بزنم ...

خداااااااا ....صدامو میشنوی...میبخشی؟....

خیلی حالم گرفته بود ...

ولی گریه کردن سبکم کرد‌...

امروز دوتا نتیجه گرفتم....اول این که انتظار اومدن هیچ روزی رو نکشم .....

دوم :همه ی سختی ها بدترین رنج ها...حتی تاریکترین شب ها هم میگذره ...جوری که یادت نمیمونه خاطرش رو ...

راستی..تولدم مبارک❤

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۷ توسط ❣fatemeh❣ |

خدایا 

عاشقتم که اینقدر هوامو داری

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۶ توسط ❣fatemeh❣ |

  شش تیر شد

باورم نمیشه به این زودی گذشت 

تموم شد 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.