تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۸ توسط ❣fatemeh❣ |

باورم نمیشه هفت روز گذشت ..‌‌

از روز هشتم بخوام بنویسم صبح که از خواب پاشدم ..

یه استرسی کل وجودم رو گرفت ...ولی میخواستم

نشون بدم که ارومم ...چون کسیو نداشتم که ارومم

کنه نمیخواستم استرس رو به پدر مادرم منتقل کنم 

چون اون ها جز نگرانی کاری از دستشون برنمیومد

از رفتم دوش گرفتم یکی یکی وسایل آزمون رو آماده 

کردم هچا به شدت گرم بود یه عقده تو گلوم...

چقدر روز تولدم غمگینه ...نه کسی کف میزنه نه

کادومیده نه کسی خوشحاله ....انگار نه انگار که

تولدمه خیلی بغضم گرفت الان هم که دارم مینویسم

یادش حالم رو بد میکنه ...مهم نیست ...شاید یه روز

یکی پیدا شه که براش مهم باشه و برام جشن بگیره

شاید هم پیدا نشه ...‌در هر صورت من نباید حالم رو 

بد کنم ....وسایلم روجمع کردم و چقدر بد اخلاق شده 

بودم ...دوسه بار با محمد دعوا کردم ولی میدونست

استرس آزمونه و هیچی بهم نگفت ... تو ماشین تا خود

رفسنجون چادرم رو انداختم رو صورتم و اشک ریختم

محمد فهمید و در گوشم گفت چی شده ...هیچی بهش

نگفتم ...محمد تو اینجور شرایط سخت خیلی برادر

خوبیه معمولا درک میکنه ....رسیدیم خونه 

خالن فالی  بعد یه مدت طولانی دلم براشون تنگ شده 

بود ولی استرس آزمون نمیذاشت از بودنشون لذت ببرم

شب روی زمین جام رو انداختم و همش نگران بودم که

خواب نرم ...قرص خورم و خوابیدم .اولش سختم بود

ولی خوابم برد...فردا بیدار شدم فقط ۲۴ ساعت به

ازمون هر ساعتیش یه روزمیگذشت و بدتر از اون ما

اونجا مهمون بودیم و همه مشغول خوش و بش

و انگار هیچ کس حواسش به من نبود ....هیچ کس

حواسش نبود چقدر داره سخت میگذره بهم ....ظهر 

ناهار خوردیم و همه ظرفارو خودم شستم ...شب هم

شام یه خونواده دیگه بودن و بازم همه ظرفارو خودم

مجبور شدم بشورم....اون موقع داشتم به این فکر 

میکردم که شب ازمون چرا هیچکس حواسش نیس

من باید زود بخوابم ...چراشستن این همه ظرف رو

انداختن گردن من .... بالاخره گذشت .‌‌...ساعت یازده و

نیم دیدم همه نشستن گرم صحبت ناراحت شدم 

به مامانم گفتم میرم میخوابم ....همه تازه یادشون

اومد رفتم جامو انداختم و خوابیدم ....صبح ساعت

پنج و ربع مامانم با یه حالت وحشت زده اومد بالاسرم

بیدارم کرد و دیگه خوابم نبرد خیلی حالگیری بود ...

اماده شدم و ساعت یه ربع به هفت رسیدیم اونجا....

دم در پدر مادرم نتونستن بیان داخل و من باید با خط

واحد میرفتم ازشون خدا حافظی کردم و مامانم گریه

شد با دیدن اون جمعیت بزرگ و حوزه های مختلف و 

اون صف طویل یه کم دلم لرزید ولی خیلی زود خودمو

اروم کردم و امتحانم با آرامش دادم....

و بعدش با سبکبالی اومدم بیرون با دیدن اون همه پدر

مادر نگران دلم رحم اومد ....خیلی صحنه ی عجیبی

بود گوشی یه نفرو گرفتم و زنگ زدم به بابام ...اومدن

مامانم داشت از استرس میمرد.ولی زود آرومشون

کردم آخ که چه سبک شده بودم ....باورم نمیشه که 

گذشت و تموم شد اون همه استرس.....

حالا امیدوارم اخرش هم خوب تموم شه ....

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.