تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۳۰ توسط ❣fatemeh❣ |

“ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ”، ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ! ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻗﻠﺐ میﺍﻓﺘﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ. ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ، ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽﺯﻧﺪ. ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ، ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ. ﻏﺬﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، شب‌ها ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ، و ﺁﻥﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍشتنت ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ! ﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه باﺷﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ، ﻭ شب‌ها ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ، ﻭﻟﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽﺍﺵ ﻫﺴﺖ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽﺧﻨﺪﯼ …

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۷ توسط ❣fatemeh❣ |

ما راه می‌رفتیم و زندگی نشستن بود. ما می‌دویدیم و زندگی راه رفتن بود. ما می‌خوابیدیم و زندگی دویدن بود. انسان هیچگاه برای خود مأمن خوبی نبوده است 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۳ توسط ❣fatemeh❣ |

خدایا

یه رحمی کن

من کسیو جز تو ندارم چند ساله

این کابوس تموم نمیشه....

واقعا دیگه رمقی نمونده ...نگاهم کن رحم کن

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۰ توسط ❣fatemeh❣ |

 گاهی وقت ها 

یه سری اتفاق های مهم ‌‌ فراموش نمیشه

فقط بخشیده میشه....

یاد اون جمله افتادم که میگفت:

فراموش کردن هنر بزرگیست و من بی هنر ترین انسان عالمم...

یه وقتهایی کاش میتونستم فراموش کنم ...اتفاق های بد رو ..اذیت های آدمهارو ...با بخشیدن سبک نمیشم‌...یه چیز هایی فقط اتفاق میفته که عقده بشه رودلم ‌...بغض بشه تو گلوم ...چیزی که درموردش نمیشه باهیچکسی حرف زد ...نمیشه گلایه کرد...اشک ریختن درستش نمیکنه فقط اوضاع رو بدتر میکنه عقده ی دلم رو سنگین تر میکنه....

خدای عزیزم..من رو به خاطر همه چیز ببخش

​​​

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۴ توسط ❣fatemeh❣ |

دیگه دنبال دوست داشتن واقعی 

تو هیچ آدمی نمیگردم

ادمها همه عاشق خودشونن

این حس ها مرده‌...

کاش من یاد بگیرم فقط یه کم

به فکر خودم باشم ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۴ توسط ❣fatemeh❣ |

سیزده روز عید هم گذشت...نتیجه گرفتم  دیگه به ماه ها و روز هایی که در پیش دارم انرژی منفی ندم ....چون همون قدر برام سخت میشه  یادمه به. بهمن انرژی منفی دادم و شب یک بهمن کلی اشک ریختم که بهمن اومده ....چه اتفاق های بدی برام افتاد و چقدربرام. گرون تموم شد ..الانم از اسفند هی داشتم به عیدم انرژی منفی میدادم و سختر از اون چیزی که فکرشو میکردم گذشت...‌به جای این که از لحظه لحظه بودن پدر مادرم لذت ببرم ‌..و از بوی بهار نارنج و هوای بهار نهایت استفاده رو ببرم همش غر زدم...حالا که سخت گذشت چی بهم دادن؟؟!

از این به بعد تموم سعیم میکنم  دیگه غر نزنم به خودم

امشب شب اول رمضانه و اولین سحر ...امیدوارم از ماه رمضان بهترین استفاده هارو ببرم...انشاالله ..

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۰۴ توسط ❣fatemeh❣ |

رمز نمیدم...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۰۱ توسط ❣fatemeh❣ |

سال هزار و چهارصد هم تموم شد ...هنوز یاد نگرفته بودم کنار تاریخ هام بنویسم هزارو چهارصد....خیلی زود گذشت باورم نمیشه...بی انصافیه اگه بگم سال بدی بود...اون اتفاقی که تو زندگیم افتاد و باعث شد بعد مدت طولانی بتونم آروم بخوابم...و آرامشی که خدا بهم داد ..اون عملی که بابام انجام داد و‌ممکن بود باعث مرگ بشه ...خدا بهمون رحم کرد و پدرمون رو بهمون برگردوند ‌....شش ماه اول سال ۱۴۰۰خیلی سخت گذشت...بدن درد و مریضی ها خیلی سخت بود یادم نمیره اشکهایی که ریختم ...و اون لحظه هایی که شرمنده پدر مادرم بودم ..امیدوارم دیگه تکرار نشه...خلاصه هر چی یود گذشت ...امیدوارم امسال خیلی سال خوبی باشه و همه ی سختی هایی که کشیدم تموم شه ... ممنونم از خدا برای داشتن پدر مادر و آرامشی که بهم داد ...خدایا به خاطر خودت به اندازه ی خودت بینهایت شکر

.: Weblog Themes By Blog Skin :.