نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۹ توسط ❣fatemeh❣ |
امشب حرکت کردیم سمت رفسنجان
اول جاده یه عقده ای رو دلم بود...
این چند سال سختی مثل یه فیلم اومد جلو چشم هام
اشکهام پشت هم میومد...
دلم اون لحظه میخواست ماشین بایسته برم بین کوه ها وایستم از ته دل داد بزنم ...
خداااااااا ....صدامو میشنوی...میبخشی؟....
خیلی حالم گرفته بود ...
ولی گریه کردن سبکم کرد...
امروز دوتا نتیجه گرفتم....اول این که انتظار اومدن هیچ روزی رو نکشم .....
دوم :همه ی سختی ها بدترین رنج ها...حتی تاریکترین شب ها هم میگذره ...جوری که یادت نمیمونه خاطرش رو ...
راستی..تولدم مبارک❤