تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۳۰ توسط ❣fatemeh❣ |

یه وقت هایی آدم از یکنواختی زندگیش میناله 

شاید چیزی نیست که براش بجنگه 

شاید رنجی نیست که بکشه...شاید هیچ استرسی

وجود نداره ...

ولی درست همون موقع آدم هایی سر راهت قرار

میگیرن که بفهمی زندگیت خیلی خوبه 

همون موقع اتفاق هایی میفته که میگی من چقدر

خوشبخت بودم و نمیدونستم 

دیروز رفتم کرمان ...رفتیم جلوی در بیمارستان تا مامانم بره دکتر ...تو همون حین ادمهای زیادی دیدم 

زنی که یه ادم خیلی خیلی لاغر  رو دستش بود و من نمیفهمم چجوری اون ادم زنده است...براشون دعا کردم

مردی رو دیدم که یه پاش کوتاه بود و با عصا راه میرفت ...و من از خودم خجالت کشیدم که اینقدر بعضی وقت ها خسته میشم....

همون موقع که خبر عمل مامانم شنیدم ...شاید در برابر رنج اون ادم ها خیلی کمتر بود ولی خیلی حالم بد شد..

کاش یه روز بیاد که همه ی آدمها سلامت باشن ...

الهی آمین ❤

.: Weblog Themes By Blog Skin :.