تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۱ توسط ❣fatemeh❣ |

یه روزای سختی داشتم یادمه آرزوم شده بود یه شب خواب آروم ..همش تو خواب میپریدم گاهی وقتا تو خواب داد میزدم ....یادم نمیره اون سر دردای لعنتی رو که عادت کرده بودم به تحملشون  اون بدن دردام که امونمو بریده بود اون قرصای لعنتی که عوارضش هنوزم هست ....اون روز هارو به امید روزای بهتر میگذروندم ....به امید این که بالاخره تموم میشن....یکی گفت از جون و دل مایه بذار من که از جونو دل مایه گذاشتم پس چی شد؟من که زندونی کردم خودمو من که یه بارم به حرف دلم گوش ندادم پس چی شد ؟این روزا دلم میخواد برگردم به همون روزایی که خواب نداشتم به همون روزایی که هیچی آرومم نمیکرد خودمو بغل کنم و بگم ارزش نداشت اذیت کردن خودت ارزش از جون مایه گذاشتن نداشت ...من نه برای خدا بنده ی خوبی بودم نه برای پدر و مادرم فرزند خوبی ...الانم خیلی شرمنده ی خودمم ....شرمنده ی دلم که پا روش گذاشتم....شرمنده ی عمرم ....کاش برگردم خودمو بغل کنم و بگم ندو این مسیری که داری میدوی تهش یه بن بست تاریکه .....بشین یه جایی کنار جاده و خدا  رو صدا کن اون حتما هواتو داره.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.