تا تلاقی خطوط موازی
دو خط موازی در نهایت به هم میرسند منتظرت هستم جایی بیرون از صفحه ی مختصات در بینهایت.☆
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۸/۱۳ توسط ❣fatemeh❣ |

حدود سه هفته از شروع دانشگاه میگذره ...چیزی که چند سال براش انتظار کشیدم و از خدا خواهش کردم چه قدر اشک ریختم و چقدر رنج خوردم ‌‌...راستش خوابگاه خوبه هم اتاقی ها اخلاق های خوبی دارن و باهم جور در میایم ...منم سعی کردم تلخ نباشم و‌ با هم بخندیم ...واقعا از ته دل میخندیم کنار هم اون زمانا که دور سفره جمع میشیم و هله هوله میخوریم و به چیزای بیخودی میخندیم واقعا خوبه ‌...مامانم که راضیه و بعد چند سال حس میکنم یه باری از رو‌ دوشش برداشته شده ...وقتی رفتیم اموزش و پرورش مامانم واقعا خوشحال بود و اون رضایتی که چند سال میخواستم تو چشماش ببینم رو دیدم و نمیدونم چجوری خداروشکر کنم .‌‌‌.‌.بالاخره تموم شد همه ی اون زمانهاایی که احساس میکردم مایه ی شرمندگی خانوادمم دانشگاه جدا از کمبود هایی که داره خوبه و تقریبا راضی ام گاهی وقتها یاد لحظه هایی که تو اتاق احساس زندونی ها بهم دست میداد وقتهایی که از خستگی داشتم میمردم ولی مجبور بودم درس بخونم وقت هایی که میدیدم مامانم به خاطرم گریه میکنه و کاری از دستم برنمیاد ...یاد لحظه هایی که جز گریه و صدا کردن خدا راهی برای آرامش پیدا کردن نداشتم ....یاد همه ی اون وقتها هنوز هم بغض میاره تو گلوم و میتونم ساعت ها به خاطرش گریه کنم‌...ولی نمیخوام زیاد به گذشته فکر کنم .‌‌....امیدوارم بتونم جبران کنم همه ی این سالهارو همه ی رنج هایی که تو دل پدر مادرم کردم همه ی این ۳ سال عمرم که هدر دادم.....

خدایا ممنون که تموم شد ممنون به خاطر همه ی لحظه هایی که کنارمی و بهم توجه میکنی ‌.....تو همیشه خدایی کردی با این که بنده ی خوبی نبودم برات

.: Weblog Themes By Blog Skin :.